حكيم زجاجى
1256
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به آخر سپه را برآراستند * دو لشكر پى كينه برخاستند توان در تن شاه طغرل نبود * ورا زور و خيل ورا دل نبود قزلارسلان چون درآمد ز جاى * سران را همه سست شد دست و پاى به يك زخم از پيش بگريختند * سلب جمله از تن فروريختند به اخلاط شد طغرل شيرگير * سراسيمه از جور كيوان و تير در آن بوموبر مدتى جاى كرد * به لهو و طرب كامران راى كرد همىزد به ميدان يكى روز گوى * فتاد اندر آن مهتران گفتوگوى به يك زخم گوى از سواران ببرد * به چوگان ره شيرمردان سپرد ز ميدان بشد گوى بر بام قصر * بر او آفرينخوان بزرگان عصر بيامد شه ارمن از حد روم * بياورد حملى بدان مرزوبوم بسى بندگى كرد آن شاه را * كه طعنه زدى طلعتش ماه را جهاندار طغرل از آن بوموبر * دگر ره به سلماس و خوى كرد سر حسن ترك « 1 » از ره بيامد برش * كه بد جفت طغرل شده خواهرش دگرباره در راه رنجور شد * ز آسايش و كام دل دور شد به حالى كه نتوان ورا شرح داد * زمان تا زمان رنج مىشد زياد چه سختى كه در راه آن شه كشيد * بسى شربت نامرادى چشيد قزلارسلان لشكرى كامكار * فرستاد اندر پى شهريار دو مير دلاور سران سپاه * نهادند چون باد سر سوى راه يكى ز آن اميران قرا بد به نام * لقب ، نور دين نامدار همام دوم بود قيماز « 2 » ، تركى سترگ * سراجش لقب داده شاه بزرگ در آن رنج سلطان به همدان رسيد * وز آنجا به شهر صفاهان كشيد اتابك قزلارسلان همچو گرد * به سنجار شد از در سهرورد سرافراز سلطان درون پر ز درد * همىرفت در منزل . . . . . . . . . . . . در آن راه با او سپاهى نبود * ز پيش و ز پس نيز راهى نبود گروهى كه بودند با شهريار * يكى را نبد آلت كارزار
--> ( 1 ) حسن جاندار ( 2 ) سراج الدين قيماز